بهزاد حقیقی

داستان آشنایی من با آقای دکتر ثبوتی

بهزاد حقیقی - داستان آشنایی من با آقای دکتر ثبوتی

آقای دکتر ثبوتی (موسس دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان) از آقای دکتر معصومی درخواست کرده بودند مسئولیت جذب نیرو در گرایش تجزیه و هدایت گروه شیمی دانشگاه تحصیلات تکمیلی را به عهده بگیرند. ناگفته نمونه که علاوه بر اقای دکتر معصومی اساتید دیگری از جمله آقای دکتر فیروزآبادی نیزدر این امر سهیم بودند.  
دکتر معصومی این موضوع را به من اطلاع داد و گفت: تو را برای جذب به دکتر ثبوتی معرفی کرده‌ام و قرار شده یک جلسه دیدار با ایشان داشته باشیم. وعده دیدار فرا رسید و بر خلاف انتظار من به جای دیدار در ساختمان اداری دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان به منزل آقای دکتر معصومی در تهران فرا خوانده شدم  
حدود ساعت 8 شب با راهنمایی آقای دکتر معصومی به منزل ایشان رسیدم. دست و پام کاملا می‌لزید، خیلی اضطراب داشتم. .پیش خودم گفتم عجب شبی شود امشب. اوصاف زیادی هم که از آقای دکتر ثبوتی شنیده بودم مزید بر نگرانی شده بود. 
هیچ وقت فراموش نمی‌کنم، خدا رحمت کنه آقای دکتر معصومی مرا به درون منزلش هدایت کرد و برد توی اتاق پذیرایی. خانه بزرگی بود و ایشان تنها در آنجا زندگی می‌کردند. بعد از چند دقیقه‌ای خوش و بش از من پرسید: کی به شیراز برمی‌گردی. گفتم فردا ساعت 7 صبح. بعد مرا به سمت اتاق فرزندشان برد وگفت: تو امشب مهمون منی و اینجا هم (اتاق فرزندشون) محل استراحت و خواب شما. فردا صبح هم راحت می توانی از منزل به فرودگاه بری.  
گرمی برخورد دکتر معصومی به نحو موثری به من آرامش داد. خان اول را گذرانده بودم ولی هنوز دغدغه دیدار با علمای زنجانی را داشتم. دکتر معصومی این را فهمیده بود و به من گفت مضطرب نباش. 
حدودای ساعت 9 شب آقای دکتر ثبوتی با شخص دیگری که بعدا متوجه شدم آقای دکتر خواجه پور (معاون دانشگاه) هستند وارد منزل دکتر معصومی شدند. از احوال پرسی و خوش و بش ها فهمیدم مدت زیادی هست که آقایون اساتید همدیگر را می‌شناسند. دکتر ثبوتی چهره ای بسیار جدی داشت و با نگاهی نافذ (عاقلان اندر سفیه) به من نگاهی کرد و احوال و اوضاع را مرا پرسید. دکتر خواجه پور هم که ابروهای بسیار پرپشت شون بسیار خیره کننده بود با لحن مخصوص خودشان احوالپرسی کردند. بنده هم همچون طفلی مودب عرض ادب کردم و منتظر بودم تا سوال کنند. 
  دکتر معصومی برای شام شب دیزی درست کرده بود. آن هم چه دیزی. یک قابلمه بزرگ که ظاهر محتواش بسیار دلچسب بود. نان سنگک و پیاز هم میز شام را تزیین کرده بود. جای دوستان بسیار خالی. با اون همه اضطراب از خوردن کم نیاوردم ولی دایم منتظر بودم ازمن سوال شود. 
اولین بار بود که خوردن پیاز را به سبکی متفاوت می دیدم و برام جالب بود. به پیاز هم مثل سیب می شه گاز زد. منم برای اینکه از قافله عقب نیفتم پیاز کوبیده (با مشت میکوبی روش) را چاشنی دیزی می‌کردم. 
با صفا وصمیمیتی وصف ناپذیر و با شوخی های خاص دکتر معصومی شام به اتمام رسید و من همچنان در انتظار سوال. میوه چای هم سرو شد ولی باز خبری از سوال نبود. میهمانان عازم رفتند شدند. هنگام خروج از منزل، دکتر ثبوتی نگاهی به من کرد و گفت: زنجان منتظر شما هستم سریع بیا تا نامه اعلام نیاز را برات صادر کنم تا وزرات خانه حکم شما را برای زنجان بزنه و نیازی برای رفتن به یزد نداشتن باشی. خداحافظ 
با این کلمه دیدار به اتمام رسید بدون اینکه از من سوالی بشه.  بعد از رفتن میهمانان دکتر معصومی منو به اتاق فرزندشون هدایت کرد تا شب را به صبح برسانم.  
آن شب معنی واقعی توصیه و اهمیت آن را متوجه شدم و با همین فکر به خواب آرومی فرو رفتم که صدایی منو از خواب بیدار کرد. دقت کردم دیدم دکتر معصومی که داره مدام صلوات می فرسته. خیلی برام جالب بود. بگذریم ، ساعت حدود ۵ صبح بود و بایستی آماده رفتن می شدم. وسایم را جمع می کردم که دیدم دکتر معصومی به آژانس داره زنگ می زنه. ازم پرسید صبحانه چه می خوری. من تشکر کردم و گفتم دیشب پرخوری کردم اجازه بدید چیزی نخورم تا سفر راحت تری داشته باشم. خداحافظی کردم و امدم بیرون از ساختمان تا سوار ماشین شم. دیدم دکتر معصومی از پشت پنجره با کلاهی بافتنی که بسر داشت داره با تکان دادن دست خداحافظی می کنه. صحنه بسیار دوست‌داشتی بود که هیچوقت از خاطرم پاک نمی‌شه. روحشان شاد و پر فتوح باد. اعتقاد داشت چیزی به آسانی به دست نمی‌آید، باید برای به دست‌آوردنش تلاش کرد. وقتی هم بدستش آوردی باید تلاش کنی تا نگهش داری والا از دستش می دهی.