دکتر ناصر ایرانپور

گلايدر سواري (قسمت دوم خواستگاري)

دکتر ناصر ایرانپور - گلايدر سواري (قسمت دوم خواستگاري)

از اون روز مدتي گذشت. يك روز وقتي دانشجويم كه متاسفانه نام كوچكش به خاطرم نيست سال اخرش بود غمگين امد به اطاقم. پرسیدم چي شده امروز سر حال نيستي . او گفت يك خواهش دارم. گفتم بگو اگر بتوانم انجام ميدهم. گفت من از يك دختر خانم كرمانشاهي خوشم اومده و مي‌خواهيم ازدواج كنيم اما پدرم بشدت مخالف است و ميگويد تو هنوز بچه اي. اگر ميشه شما با پدرم صحبت كنيد. من گفتم نه بابا اصلا هم بچه نيستي و اتفاقا منم در سن تو يعني ٢١ سالگي ازدواج كرده‌ام و خيلي هم خوب است و من حتما صحبت مي كنم اما تو اول يك روز با اون دختر خانم بيا اطاقم تا با ايشان اشنا بشوم و ببينم انتخابت خوب است یا نه، بعد به پدرت بگويم. خداحافظي كرد و من نگران كه اگر اون دختر خانم مناسبش نباشد چه جوري بگم كه صحبت نمي‌كنم. فرداش وقتي از كلاس امدم ديدم دم در ايستاده‌اند. تعارفشان كردم داخل و از ابدارخانه سه چايي آوردم و درب را بستم و نشستيم به صحبت. دختر مورد علاقه‌اش بسيار خانم محترم و با شخصيت و متيني بود و از هر جهت بهم مي‌امدند. برايشان ارزوي خوشبختي كردم و جلوي اون خانم چيزي نگفتم ولي كفتم فردا يك سري به‌ من بزن، ميخوام باهات قرار گلايدرسواري بگذارم. او هم منظورم را فهميد و خوشحال خداحافظي كرد و رفتند. فردا نزديك ظهر آمد و از تلفنخانه دانشكده خواستيم شماره مستقيم پدرش را گرفت و او پس از سلام و احوالپرسي گفت با استادم صحبت كنيد. مرد بسيار محترمي بود و من هم خودم را معرفي كردم و پس از تعريف خيلي زياد از اون خانم گفتم كه من هم در همان سن پسرش ازدواج كردم و بالاخره قرار شد آنها بروند خواستگاري و رفتند و وصلت انجام شد. چندي بعد يك روز آمد ديدنم، 
آشفته بود، گفتم چی شده؟ كفت يك مبلغ قابل ملاحظه‌اي احتياج دارم و نمي خواهم از پدرم بگيرم و شما بمن قرض بدهيد. با كمال ميل قبول کردم و جكش را دادم و گفتم اين قرض نيست و هديه عروسي تان است. ناراحت شد و گفت اين مقدارش خيلي بيش از هديه معمول عروسي است و اصرار كرد كه قرض باشد. بالاخره صورتش را بوسيدم و برايش ارزوي موفقيت كردم و گفتم تو انسان بسيار زرنگ و با شعور و كاربلدي هستي و مطمين باش تو زندگي موفق مي‌شي بخصوص كه همسر شايسته‌اي هم داري ضمنا در مورد پرداخت قرضت اصلا عجله نكن. او خداحافظي كرد و رفت. چندين سال از اين واقعه گذشت . يك روز وقتي از كلاس به اتاقم برگشتم ديدم يك سبد گل خيلي خيلي زيبا و بزرگ و با سليقه در اطاقم است و روي ميزم يك جعبه خاتم و چند سكه طلاي تمام بهار و يك نامه و تبريك انتخاب من به عنوان شيميدان برجسته كشوري و يك شماره تلفن و نام من است. هر چي فكر كردم نفهميدم داستان از چه قرار است و نامش هم كمكم نكرد.  اقاي شاهد گفت كه يك آقايي اينها را براي شما آورد. وقتي تلفن زدم تازه صدايش را شناختم  و گفتم از ارسال سبد گلت بسيار متشكرم سكه ها براي چيست. با خنده گفت قرضم. گفتم نمي پذيرم اون كادوي شما بود. از زندگي و همسرش پرسيدم با شادي جواب داد دو فرزند داريم و بسيار خوشبختيم. صاحب يك شركت بسيار بزرگ آبرساني هستيم و چندين پروژه چند ميليار ي را در حال اجرا داريم. باور كنيد مثل الان كه اين خاطره را مي‌نويسم و اشك شوق در چشمانم هست ان روز هم از شوق گريه كردم انگار پوياي خودم دارد از موفقيتش حرف ميرند. از من قول گرفت كه هر وقت در تهران بودم به ديدارم بيايند با همسر و فرزندان و من هم جعبه خاتمش را نگه داشتهام كه كادويش را بهش بركردانم. 
اين هم يك خاطره شيرين براي خودم و شايد شما.